۱۳۹۳ مهر ۳۰, چهارشنبه

داستان بوف کور 7

همینکه تنها ماندم نفس راحتی کشیدم. مثل این بود که بار سنگینی از روی سینه ام برداشته شد و آرامش گوارایی سراپای وجودم را فرا گرفت. دور خودم را نگاه کردم. محوطه کوچکی بود که میان تپه ها و کوه کبود گیر کرده بود. یک رودخانه کوچک در آن نزدیکی دیده می شد.



via صدای روسیه - Voice of Russia - sadaye russie, اخبار

http://ift.tt/10movwd

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر